چشــــــــم هــــــــــــایت

تو را به آبادی چشم‌هات نخند

خنده‌هات مرض دارد

آدم را بیمار می‌کند

آخر آدم گناه دارد به خدا ...

یک بار حوا

یک بار شیرین

یک بار لیلا

حالا تو ...

نخند

خنده‌هات استعداد شگرفی دارند

برای بیمار کردن یک شهر

برای به بیابان فرستادن هزار مجنون

برای تیشه زدن به ریشه‌ی هزار فرهاد ...

 

نخند

خنده‌هات مرض دارند

آدم بیمار می‌شود

تو می‌روی

درد شروع می‌شود

آدم می‌پیچد به خودش

تو که برنمی‌گردی

حالش را نمی‌پرسی...

قهوه‌ای بدجنس!

شیرین نخند

آدم می‌بیند

مرض قند می‌گیرد

قند در دلش آب می‌شود

هوا برش می‌دارد

فرهاد می‌شود

تو می‌روی

می‌زند به سرش

سرش به سنگ می‌خورد

تیشه بر می‌دارد

می‌زند به ریشه‌اش ...

 

قهوه‌ای بدجنس!

من عادت دارم تلخ بنوشم

تلخ شو

شیرین نباش

من که فرهادت نمی‌شوم!

یک بار مجنون شدم

هفت بیابان عشق را دویده‌ام

برای هفت پشتم بس است ...

 

قهوه‌ای بدجنس !

با من گرم نگیر

سرد شو

تلخ شو

یک بار شیرین ِ داغ بی‌هوا سر کشیدم

هنوز گلوی سوخته‌ام بغض دارد ...

... هنوز دلم می‌سوزد!

 

قهوه‌ای بدجنس!

نگو عزیزم

گرم نگیر با من

تابستان است

تنور عشق داغ است

به هر واژه میم مالکیت می‌چسبانی

فردا زمستان می‌شود

آدم برفی می‌شوی

تمام میم‌ها میافتند

روی سرم هوار می‌شود عشق ...

 

قهوه ای بدجنس !

معمولی بیا

معمولی برو

بگذار معمولی دوستت داشته باشم ...

 

اصلا بیا فقط هم را

معمولی دوست داشته‌باشیم

من «تو» را بی‌لبخند

تو مرا بی‌شعر

باشد؟

 

قهوه‌ای خوب من...

باشد؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

/ 0 نظر / 20 بازدید